شب و شهاب نه جامه ای،نه پلاکی، نه عطر خاطره ای نه ره به سوی تو دارد نگاه پنجره ای نه واژه ای، نه کلامی، نه بانگ آوازی نه بغض می شکند در تو تار حنجره ای سکوت، غرق سکوتی شهید گمنامم! ندارد آن دل پرخون سر مناظره ای توکیستی گل پرپر که درعبور از خاک؟ میان حلقه ی فوج ملک محاصره ای نمی شناسمت اما چه می درخشی تو که آفتابی و من اشتیاق شاپره ای تو آن قدر به خدای امید نزدیکی که دست سبز گشایش برای هر گره ای دریغ و درد که آغوش شهر کوچک بود برای چون تو بزرگی، شهاب گستره ای ای اشکهایت یاس تراز یاس ! یا عباس! بازوی بازوهای ازشانه جدا ! عباس! بعد ازتودراین کربلاهای بجا مانده چیزی ندارم جز مرور زخم ها عباس! از پارگی مشک هایی که به دل داری کی می دهی سهم عطش های مرا عباس؟ دیریست ما از غیرت تو دور افتادیم چون بازوان مانده از شانه جدا عباس! هرروز بازوی شما بر خاک می افتد در تلخه های مرثیه خوانهای ما ،عباس! دیگر ببین چه می کشد چشمی که می بیند نام تو را برروی برخی شمرها...عباس! ازتواگرجز بازو ومشکی نمی دانیم مارا ببخش عباس، یا عباس! یا...عباس!


